|
گرگ ومیش است چشم بی تابت صبح صادق به دورخوددارد
این چنین خیره بر من خسته چشم تو دست برنمی دارد
چشم خودرا زمن بگردان عشق! نا توانم برای همراهی
حس خوبی ندارم از نامت حس خوبی نمی دهی، گاهی
چشم خود را زمن بگردان عشق!دل به قول و قرار من مسپار
من خودم با خودم نمی سازم تو و احساس پاک تو به کنار
به خدا بی تو میشود خوش بود به خدا بی تو حال من خوبست
ماندنت دلهره برایم داشت به خدا این دل من آشوبست
گفته هایم بدون منطق نیست من برایت دلیل ها دارم
من برای نبودن نامت دست بر دامن خدا دارم
نقش تو ،روی صفحه ای روشن با مدادی، سیا قلم زده ام
شده خاکستری نمای سرت من نمای تو را به هم زده ام
|